گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۹۱

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: ینکمر۱۱ بیت
به خود آنقدر کر و فر مچین که ببنددت پی کین کمرحذر از بلندی دامنی که ‌گران ‌کند ته چین‌ کمر
ز پیام نشئهٔ عز و شان به دماغ سفله فسون مخوانکه مباد چون خط‌ کهکشان فکند به چرخ برین ‌کمر
بگذار کوشش حرص دون ته قبر زنده فرورودتو به سنگ نقب هوس مزن پی نام نقش نگین‌ کمر
ز قبول خدمت ناکسان خجل است فطرت محرماننبری به حکم جنون‌ گمان‌ که‌ کند طواف سرین‌ کمر
همه بسته‌اند میان دل به هوای سیم و خیال زرتو ببند سبحه‌صفت همان به ره اطاعت دین کمر
به حضور معبد ما و من نرسید هیچکس از عدمکه نبست سجدهٔ هستی‌اش به میان ز خط جبین‌ کمر
که دوید در پی جستجو که نبرد ره به وصال اوچه‌ گمان ره طلب تو زد که نبسته‌ای به یقین‌ کمر
چو سحر فسرده‌نفس نه‌ای‌ ز گذشتن این همه پس نه‌ایتو گران‌رکاب هوس نه‌ای‌ مگشا به خانهٔ زین‌ کمر
به مآل شوکت سرکشان بگشود چشم تو نیستانکه به خاک تیره در این چمن چقدر نهفته زمین کمر
ز غرور شمع و تعینش همه وقت می‌رسد این نواکه علم به سر کش و ناز کن به همین کلاه و همین کمر
ز حباب و موج و مثالشان سبقی به بیدل ما رسانکه مدوز کینهٔ خودسری به امید طاقت این کمر