غزل شمارهٔ ۱۶۸۸
ز صبح طلعتش آیینهٔ دل را صفا بنگرز شام طرهاش چون شب دلیل بخت ما بنگر
به کشت صبر ما برق نگاهش را تماشا کنز چین ابرویش دندانهٔ داس بلا بنگر
به پای زلف از هر حلقه خلخالی تماشاکنبه دست نرگس بیمارش از مژگان عصا بنگر
غبار خاطر خورشید از خطش برون آمدبه باغ دلفریبی شوخی این سبزه را بنگر
به جای خندههای غفلت گل درگلستانهاز موج اشک بلبل در گلستان حیا بنگر
نشان مردمی بیدل چه جویی از سیهچشمانوفا کن پیشه و زین قوم آیین جفا بنگر