غزل شمارهٔ ۱۶۸۷
دام ز سیر گلشن اسباب در نظررنگی که شعله میزندم آب در نظر
خون شد دل ازتکلف اسباب زندگییک لفظ پوچ و آن همه اعراب در نظر
مخمل نهایم ولیک ز غفلت نصیب ماستبیدارییکه نیست به جز خواب در نظر
در وادی طلب که سراب است چشمهاشاشکی مگر نشان دهدم آب در نظر
همواری از طبیعت روشن نمیرودتار نگاه را نبود تاب در نظر
گلها چوشبنمت به سروچشم جا دهندگر باشدت رعایت آداب در نظر
بر خویش هم در حسدت باز میشودگرگل کند حقیقت احباب در نظر
یارب صداع غفلت ما را علاج چیستمخموری خیال و می ناب در نظر
موهومی حقیقت ما را نمودهاندچون نقطهٔ دهان تو نایاب در نظر
دیگر ز سایهٔ دم تیغتکجا رویمسرها سجود مایل محراب در نظر
غافل مشو که انجمن اعتبارهاویرانهایست وحشت سیلاب در نظر
آسودهایم درکف خاکستر امیدبیدلکراست بستر سنجاب در نظر