غزل شمارهٔ ۱۶۸۱
شب زندگی سر آمد به نفسشماری آخربه هوا رساند خاکم سحر انتظاری آخر
طرب بهار غفلت عرق خجالت آوردنگذشت بیگلابم گل خندهکاری آخر
الم وداع طفلی به چه درد دل سرایمبه غبار ناله بردم غم نی سواری آخر
تپشی به باد دادم دگر از نمو مپرسیدچو سحر چه گل دماند نفس آبیاری آخر
سر راه وحشت رنگ ز غبار منع پاکستز چه پر نمیفشانی قفسی نداری آخر
گل باغ اعتبارت اثر وفا نداردبگذار از اول او را که فروگذاری آخر
به غرور تقوی، ای شیخ، مفروش وعظ بیجامن اگر ورع ندارم تو به من چه داری آخر
به فسانهٔ تغافل ستم است چشم بستننگهیکزینگلستان به چهگل دچاری آخر
عدم و وجود و امکان همه در تو محو و حیرانز برتکجا رودکسکه تو بیکناری آخر
چو چراغکشته بیدل ز خیالگریه مگذرمژهات نمی ندارد ز چه میفشاری آخر