غزل شمارهٔ ۱۶۷۱
مردی چو شمع در همهجا، جا نگاه دارهرچند سر به باد رود پا نگاه دار
گوهر دهد دمی که کند قطره ضبط موجدل جمع کن عنان نفسها نگاه دار
تا گم نگردد آینهٔ بینشانیاتهرجا روی به سر پر عنقا نگاه دار
ابرام ما ذخیرهٔ صد رنگ آبروستهر خجلتی که میبری از ما نگاه دار
آغوش بینیاز دل از مدعا تهی استاین شیشه را به سنگ فکن یا نگاه دار
هرجا خط رعایت احباب خواندنیستنام وفا همان به معما نگاه دار
یکبار صرف یأس مکن یاد رفتگانچیزی ز دی به عبرت فردا نگاه دار
در بزم وصلم آرزوی جلوه داغ کردیارب مرا ز خواهش بیجا نگاه دار
تا در چه وقت شعله زند دود احتیاجمشتی عرق به منع تقاضا نگاه دار
ای منکر محال اگر مرد طاقتییاد خرام او کن و خود را نگاه دار
بیباده نیز شیشه به طاق هوس خوش استما را به یادگار دل ما نگاه دار
دامان عجز با همه قدرت ز کف مدهاز سر فتادنی به ته پا نگاه دار
تا حرص کم خورد غم چیزی نداشتنای بوالفضول دست ز دنیا نگاه دار
بیدل غریب کشور لفظ است معنیاتعرض پری به عالم مینا نگاه دار