غزل شمارهٔ ۱۶۷۰
ترک دنیا کن غم این سحر باطل برمدارآنچه پشت پاش بردارد تو بر دل برمدار
تا نگردد همتت ممنون سامان غناچون گهر زین بحر غیر از گرد ساحل برمدار
گر ز جمع مال سودی بایدت برداشتنغیر این باری که دارد طبع سایل بر مدار
از حیا دور است سعی خفت روشندلانشمع اگر خاموش هم گردد ز محفل برمدار
سجده مقبول است در هر دین و آیینی که هستگر قدم دزدیدی از ره سر ز منزل برمدار
گر مروت قدردان آبروی زندگیستتا توانی چون نفس دست از سر دل برمدار
ذوق بیرنگی برون رنگ نتوان یافتنمحو لیلی باش و چشم از گرد محمل برمدار
آنقدر خون شهیدت گلفروش ناز نیسترنگ ناموس حنا از دست قاتل برمدار
تا مبادا پا خورد خواب جنون هنگامهایخاک آن منزل که دارد خون بسمل برمدار
پیش قاتل شرم دار از دیدهٔ قربانیانتا نگه باقیست مژگان در مقابل برمدار
از تماشاخانهٔ امکان به عبرت قانعمیارب اینگوهر زپیش چشم بیدل برمدار