گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ار۱۲ بیت
خاک ما نامه‌ها به جانب یارمی‌نویسد ولی به خط غبار
خون شو ای دل‌! که بر در مقصودکوشش ناله‌ام ندارد بار
ذوق آیینه‌سازیی داریماز عرقهای خجلت دیدار
شوق، مفت است ورنه زین اسبابناامیدی ندارد این‌همه کار
دل گرفتار رشتهٔ امل استمهره از دست کی گذارد مار؟
پیر گشتی چه جای خودداری‌ستنیست در خانهٔ کمان دیوار
حیرت ما سراسری داردصبح آیینه کرده است بهار
هستی ‌آفت شمر، چه موج‌ و چه‌ بحرکم ما هم مدان‌ کم از بسیار
مُنعم و آگهی چه امکان استمخمل از خواب‌ کی شود بیدار؟
بگذر از سرکشی‌که شمع اینجااز رگ گردن است بر سر دار
طایر گلشن قناعت مادانه دارد ز بستن منقار
سخت نتوان گرفت دامن دهربیدل از هرچه بگذری، بگذار