غزل شمارهٔ ۱۶۶۶
چیست هستی به آنهمه آزار؟گل چشمی و ناز صد مژه خار
عیش، مزد خیال نومیدیستحسرتی خون کن و بهار انگار
نیست امروز قابل ترجیححلقهٔ صحبتی به حلقهٔ مار
در ترشرویی انفعالی هستسرکه ناچار عطر آرد بار
دم پیری ز خود مشو غافلصبح را نیست در نفس تکرار
شاید آیینهای بهبار آیدتخم اشکی به یاد جلوه بکار
حیرتت قدردان این چمن استرنگ ما نشکنی، مژه مفشار
چون قلم عندلیب معنی رابال پرواز نیست جز منقار
سرکشی سنگ راه آزادیستکوه صحراست، گر شود هموار
نوسواد کتاب امیدمغافلم زآنچه میکنم تکرار
خلوت بیتکلفی دارمکه اگر وارسم ندارم بار
بیدل این باغ حیرت آبادستهر گل آنجاست پشت بر دیوار