غزل شمارهٔ ۱۶۲۵
زندگی افسرد فال شوخی سودا زنیدانتخاب عالمآشوبی ازین اجزا زنید
چند چون گرداب باید بود محو پیچ و تاببر امید ساحلی چون موج دست و پا زنید
بر فروغ شمع بیداد نفس تیغ است و بسچند چون زنگار بر آیینهٔ دلها زنید
شور توفان حوادث بر محیط افتاده استبعد ازین چون موج می بر کشتی صهبا زنید
باز آغوش دم تیغی مهیا کردهایمخندهای از بخیه میباید به زخم ما زنید
جلوه در کار است غفلت چند ای بیحاصلانچشم خوابآلود خود را یک دو مژگان پا زنید
راحتی گر هست در آغوش ترک مدعاستاحتیاج آشوبها دارد به استغنا زنید
سیر نیرنگ جهان وقف تغافل خوشتر استنعل واژونی به پای دیدهٔ بینا زنید
شعلهسان چند از رگ گردن علم افراشتنسکهٔ افتادگی یک ره چو تقش پا زنید
بستن مژگان به چندین شمع دامن میزندیک شبیخون برصف اندیشهٔ دنیا زنید
از پر عنقا صدایی میرسد کای غافلانموج بسیار است اگر بیرون این در پا زنید
معنی آرام بیدل میتوان معلوم کردگر به رنگ موج بر قلب تپیدنها زنید