غزل شمارهٔ ۱۶۲۶
کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنیدیک تغافل برخیال پوچ پشت پا زنید
غنچه دارد لذّت سربستهٔ عیش بهارلب اگر آید بهم بوسی بر آن لبها زنید
سیلی امواج وقف خانه بر دوش حبابلنگری چون موج گوهر در دل دریا زنید
شمع میگوید که ای در بند خواب افسردگانشعله هم آب است گر بر روی غفلت وازنید
ذوق حال از نام استقبال باطل میشودنیست امروز آنقدر فرصت که بر فردا زنید
گر برون تازید از آرایش نام و نشانتخت آزادی به دوش همّت عنقا زنید
رنگ گل را ترجمان گر غنچه باشد خوش اداستخندهها چون باده باید از لب مینا زنید
کلفت خمیازه از درد شکستن بدتر استتا به کی حسرت کشد سنگی به جام ما زنید
زان پری جز بینشانی برنمیدارد نقابتا ابد گر شیشهٔ تحقیق بر خارا زنید
عمرها شد ناز فطرت سرنگون خجلت استدامن گردی که دارید اندکی بالا زنید
بیدل از ساز نفس این نغمه میآید بهگوشکای اسیران خانه زندان است بر صحرا زنید