غزل شمارهٔ ۱۶۲۴
خاک شد رنگ تنزه گل آثار دمیدجوهر آینه واسوخت که زنگار دمید
دل تهی گشت ز خود کون و مکان دایره بستنقطه تا صفر برآمد خط پرگار دمید
دیدهٔ بسته گشاد در تحقیقی داشتمژه برداشتم و صورت دیوار دمید
تخم دل اینقدر افسون امل بار آوردسبحهای کاشته بودم همه ز نار دمید
چشم حیران چقدر چشمهٔ معنی اثر استآب داد آینه چندان که خط یار دمید
هر کجا ریخت وفا خون شهید تو به خاکسبزه همچون رگ یاقوت جگردار دمید
نفس سوخته مشق ادب ازخط تو داشتنالهٔ ما به قد سبزه ز کهسار دمید
وضع بیساختهٔ سایه کبابم داردبه تکلف نتوان اینهمه هموار دمید
اثر فیض ز معدومی فرصت خجل استصبح این باغ نفس در پس دیوار دمید
فرصت ناز شرار، آینهٔ عبرت ماستزین ادبگاه نبایست به یکبار دمید
باز اندیشهٔ انشای که داری بیدلکه خط ازکلک تو چون ناله زمنقار دمید