گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۱۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رشگیرید۱۲ بیت
سخن ز مشق ادب موج‌ گوهرش ‌گیربدکم است لغزش خط‌ گر به مسطرش‌ گیرید
به بستن مژه ختم است درس علم و عملهمین ورق بهم آرید و دفترش‌ گیرید
محیط عشق تلاش دگرنمی‌خواهدک‌ره خوربد به تسلیم وگوهرش‌گیرید
همان بجاست خودآرایی دماغ فضولچو شمع‌ گر همه با هر گلی سرش ‌گیرید
مزاج دون به تکلف غنی نمی‌گرددسم است اگر سم خر جمله در زرش‌ گیرید
به وعظ عبرت اگر ممتحن شود توفیقز خود برآمدنی هست منبرش‌گیرید
گواه دعوی عشق انفعال جراتهاستجبین اگر عرق انشاست محضرش‌گیرید
خیال نیستی آسودگیست پیش از مرگسری‌که نیست دمی زیر این پرش‌گیرید
بهار نامهٔ یاران رفته می‌آردگلی‌که واکند آغوش در برش گیرید
دماغ فرصت اگر قدردان سر دل استنگه ز خانه برون می‌رود درش‌ گیرید
دمی ‌که فرصت موهوم ما رسد به حسابشرار هرچه اقل هست اکثرش‌ ‌گیرید
کمال بیدل اگر خیمهٔ عروج زندز خاک یکدو ورق سایه برترش‌گیرید