غزل شمارهٔ ۱۶۰۹
چو سبحه بر سر هم تا به کی قدم شمریدبه یکدلی نفسی چند مغتنم شمرید
به هیچ جزو ز اجزای دهر فاصله نیستسراسر خط پرگار سر بهم شمرید
نمود کار جهان نقش کاسهٔ بنگ استلبی به خندهگشایید و جام جم شمرید
به صفحه راه نبرده ست نقش ظلمت و نورسواد دهر خطی در شق قلم شمرید
جنون عالم عبرت به گردن افتادهستنفس زنید و همان هستی و عدم شمرید
سراغ مرکز تحقیق تا به دل نرسدز دیر تا به حرم لغزش قدم شمرید
حساب بیش وکم حرص تا بد باقیستمگر به صفحه زنید آتش و درم شمرید
کدام قطره در این بحر باب گوهر نیستخطای ما همه شایستهٔ کرم شمرید
به ناله میکنم انگشت زینهار بلندز من به عرصهٔ جرأت همین علم شمرید
کس از حباب نگیرد عیار علم و عملحساب ما نفسی بیش نیست کم شمرید
نوای ساز حبابی فضولی من و ماستزپرده چند برآیید و زیر و بم شمرید
اگر هزار ازل تا ابد زنند بهمتعلق من بیدل همین دودم شمرید