گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۰۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اهمیگرید۱۱ بیت
چو شمع بر سرت اقبال و جاه می‌گریدبه اوج قدر نخندی‌کلاه می‌گرید
در آن بساط که انجام کار نومیدی‌ ستاگرگداست وگر پادشاه می‌گرید
به عیش‌، خاصیت شیشه‌های می داریمکه خنده بر لب ما قاه قاه می‌گرید
به امتحان وفا جبهه چشمهٔ عرق استز شرم دعوی باطل‌گواه می‌گرید
گزیرنیست شب تیره را زشمع وچراغهمیشه دیدهٔ بخت سیاه می‌گرید
چه سان رسیم به مقصدکه تا قدم زده‌ایمشکست آبله در خاک راه می‌گرید
به نا امیدی دل‌کیست چشم بازکندبس است اگر مژه‌ای گاه‌گاه می‌گرید
ز شمع‌کشته شنیدم‌که صبحدم می‌گفت‌:دگر چه دیده‌ گشایم نگاه می‌گرید
ترحم‌کرم‌توست بروضیع وشریفکه ابر بر گل و خار و گیاه می‌گرید
کراست یادکه در بارگاه رحمت عامصواب خنده‌ کند یا گناه می‌گرید
نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدلچه عبرتم‌ که به حال من آه می‌گرید