غزل شمارهٔ ۱۶۰۷
تاکی از این باغ و راغ رنج دویدن بریدسر بهگریبانکشید گوی شکفتن برید
غنچه قبا نوگلی مست جنون می رسدتا نشود پایمال رنگ ز گلشن برید
زان چمنآرای ناز رخصت نظارهایستدستهٔ نرگس شوید چشم به دامن برید
نیست دوام حضور جز به ثبات قدمگر در دل میزنید حلقهٔ آهن برید
چون مه نوگرکنید دعوی میدان عشقتیغ ز دست افکنید سر سپرافکن برید
هرکس از آداب ناز آنقدر اگاه نیستنذر دم تیغ یار سر به کف من برید
قاصد ملک ادب سرمهپیام حیاستنامه به هرجا برید تا نشنیدن برید
وحشت ازین انجمن راست نیاید به لافکاش دعایی ز چین تا سر دامن برید
خاصیت التجا رنج ندامتکشیستپیش کسی گر برید دست به سودن برید
نقش و نگار هوس موج سراب است و بسچند بر آب روان صنعت روغن برید
ناز رعونت اگر وقف همین خودسریستبر همه اعضا چو شمع خجلت گردن برید
نیست به جولان شوق عرصهٔ آفاق تنگبیدل اگر نیستید از چه فسردن برید