گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۰۳

به سعی یأس نفس خامشی بیان‌ گردیدبه خود شکستن دل سرمهٔ فغان ‌گردید
در این زمانه ز بس طبع دون رواج‌ گرفتعنان کسب کمالات سوی نان گردید
گهر به علت خودداری از محیط جداستنباید این همه بر طبعها گران ‌گردید
چو شعله وحشت ما حیله ‌ساز عافیتی‌ستبه هر کجا پر ما ریخت آشیان ‌گردید
بهار چشمک رنگی نیاز وحشت داشتشرار کاغذ ما نیز گلفشان گردید
در آن بساط ‌که دل محمل تپش آراستشکستن جرس اشک کاروان گردید
چو صبح نیم ‌نفس‌ گر ز زندگی باقیستبرون ز گرد کدورت نمی‌توان‌گردید
به روزگار مثل‌گشت بی‌زبانی منخموشی آنهمه خون شد که داستان‌ گردید
جهان حادثه از وضع من ‌گرفت سبقبقدر گردش رنگ من آسمان ‌گردید
چو طفل اشک مپرس از رسایی طبعمز خود گذشتم اگر درس من روان ‌گردید
عدم سراغ جهان تحیرم بیدلغبار من به هوای که ناتوان‌گردید