غزل شمارهٔ ۱۶۰۲
رسید عید و طربها دلیل دل گردیدامید خلق به صد رنگ مشتعل گردید
زدند سادهدلان تیغ بر فسان هوسکه خون وعدهٔ قربانیان بحل گردید
من و شهید محبت دلی که جز به رختبه هر طرف نظر انداختم خجل گردید
چسان به کعبه توانم کشید محمل جهدکه راهم از عرق انفعال گل گردید
ز سیرکسوت تسلیم چشم قربانیهوس ز جامهٔ احرام منفعلگردید
به فکر خام جدایی دلیل فطرتکیستکنونکه دیده به دیدار متصل گردید
چو بیدل ازهوس سیر کعبه مستغنی ستکسیکهگرد تو یعنی به دور دلگردید