گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۹۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: مسپید۱۱ بیت
پیری آمد، گشت چشم‌ از گریه‌ام‌ کم‌کم سپیدصبحِ عجز آماده دندان‌ کرد از شبنم سپید
این دم از تعمیر جسمم شرم باید داشتنکم‌ کنند آن‌ کهنه‌بنیادی‌ که‌ گردد خم سپید
چارهٔ بخت سیه در عالم تدبیر نیستداغ‌های لاله مشکل‌ گر کند مرهم سپید
آه ازین پیشم نیامد موی پیری در نظرچون‌ عَلَم‌ کردم‌ نگون‌ دیدم‌که شد پرچم سپید
تا ابد بر ما شکستِ دل جوانی می‌کندموی چینی در هزار ادوار گردد کم سپید
هرچه می‌بینی درین ‌صحرا سیاهی ‌کرده استدور و نزدیکی نمی‌گردد به چشم هم سپید
ننگ دارد مرگ از وضع رسوم زندگیمرده را کردند زین رو جامهٔ ماتم سپید
از تلاش رزق خود را در وبال افکند خلقکرد گندم جاده‌های لغزش آدم سپید
هر که را دیدیم اینجا یوسفی‌ گم ‌کرده بودشش‌جهت یک چشم یعقوب است ‌در عالم سپید
پیش‌ِ خورشید قیامت سایه معدوم‌ است و بسعشق خواهد کرد آخر نامهٔ ما هم سپید
ترک‌ مطلب‌ داشت‌ بیدل ‌حاصل ‌مطلوب حرصجز به ‌پشت‌ دست چون‌ ناخن‌ نشد در هم سپید