غزل شمارهٔ ۱۵۹۹
دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دیدآیینهٔ خیالکه ما را به خواب دید
صد پرده پردهدارتر از رمز غیب بودآن بینقابیای که تو را بینقاب دید
فطرت به هرچه وارسد آیینهٔ خود استگوهر ز موج بحر همان یک سراب دید
حرف تعین من وما آنقدرنبودعالم به چشم صفر رقوم حساب دید
در درسگاه عشق دلایل جهالت استطبعی بهم رسان که نباید کتاب دید
اشک سر مژه به تامل رسیدهایمخود را ندید کس که نه پا در رکاب دید
فرصتکجاست تا سوی هم چشم واکنیمنتوان ز انسفعال به روی حباب دید
عبرت نگاه دور خیالیم زیر چرخباید همین به شیشهٔ ساعت شراب دید
از انتقام سوخته جانان حذر کنیدآتش قیامت از نم اشک کباب دید
بودم ز بسکه منفعل دعوی وفاگفتم به حال من نظری کن در آب دید
برق جنون دمی که زد آتش به صفحهامبیدل به یک جهان نقطم انتخاب دید