غزل شمارهٔ ۱۵۹۶
جنونی با دل گمگشته از کوی تو میآیددماغ من پریشان است یا بوی تو میآید
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر داردخیالست اینکهدر اندیشهآهویتو میآید
ندانم دل کجا مینالد از درد گرفتاریصدای چینی از چین گیسوی تو می آید
زغیرت جای مینای تغافل تنگ میگردداشارتگر به سیر طاق ابروی تو میآید
کناری نیست کان سیب ذقن حسرت نبرد آنجابهاین شور جنون غلتیدن ازکوی تو میآید
گل باغ چه نیرنگ استتمهید جنون منکه بر خود تا گریبان میدرم بوی تو میآید
اگربر خود نپیچم برکدامین وضع دل بندمدرین صورت به یادم پیچش موی تو میآید
من و بر آتش دل آب پاشیدن چه حرف است اینجبین هم گر نم آرد شرمم از خوی تو میآید
چه آغوش است یارب موجهٔ دریای رحمت راکه هرکس ره ندارد هیچسو، سوی تو میآید
به خواب عافیت مختار قدرت باش تا محشراگر گرداندنی از سعی پهلو تو میآید
دو روزی موجگوهر حیرتکارت غنیمت دانروانی رفت از آبی که در جوی تو میآید
به گردون کفهٔ قدرت رسید از دعوی باطلچهخودسنجیاستکز سنبترازوی تو میآید
کشیدی سر به جیب اما نبردی بوی تحقیقیهنوز آیینه صیقلخواه زانوی تو میآید
چو شمعاز تیغتسلیم وفاگردن مکش بیدلاگر سررفت، گو رو، رنگ برروی تو میآید