گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۹۵

حریفی‌ها‌ی عشق از هر کس و ناکس نمی‌آیدشنای قلزم آتش ز خار و خس نمی‌آید
تلاش حرص دون‌طینت ندارد چاره از دنیابه غیر از رغبت مردار ازین کرکس نمی‌آید
ز بس سعی تقدم برده است از خود طبایع راجهانی رفته است از پیش و کس از پس نمی‌آید
به بویی قانعم از سیر رنگ‌آمیزی امکانعبارتهای به کار طبع معنی‌رس نمی‌آید
سلیمانی رها کن مور هم کر و فری داردهمه گر کوه باشد با صدایی بس نمی‌آید
غرور سرکشی افکنده است این خودپرستان رابه آن پستی که پیش یا به چشم کس نمی‌آید
عروج نشئهٔ همت درین خمخانه‌ها بیدلبرون جوشی‌ست اما از می نارس نمی‌آید