غزل شمارهٔ ۱۵۸۴
ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین بایدز خاطرها فراموشم سبکبار اینچنین باید
به سر خاک تمنا در نظرهاکرد حیرانیبنای عجز ما را سقف و دیوار اینچنین باید
ازآغوش مژه سر برنزد سعی نگاه مننیستان ادب را نالهٔ زار اینچنین باید
من و در خاک غلتیدن تو و حالم نپرسیدنبه عاشق آنچنان زیبد به دلدار اینچنین باید
نگه خواندم مژه نم ریخت دل گفتم نفس خون شدبه درس یاس مطلب عجز تکرار اینچنین باید
به ساز غنچه نتوان بست آهنگ پریشانیچه شد بلبل که گویم وضع منقار اینچنین باید
جنونها خنده ریزد بر سر و برگ شعور مااگر دل پرده بردارد که هشیار اینچنین باید
ز پا ننشست آتش تا نشد خاکستر اجزایشبه سعی نیستی هم غیرت کار اینچنین باید
ز همواری نگردد سایهبار خاطر گردیبه راه خاکساری طرز رفتار اینچنین باید
محبت چهره نگشود از حجاب غفلت امکانکهصاحبدلکم است اینجا و بسیار اینچنین باید
هوا هرجا برانگیزد غبار از خاک مهجورانهمین آواز میآید که ناچار اینچنین باید
نفس هردم ز قصر عمر خشتی میکند بیدلپی تعمیر این ویرانه معمار اینچنین باید