غزل شمارهٔ ۱۵۸۳
شدم خاک و نگفتم عاشقم کار اینچنین بایدز جیبم سرمه رویانید اسرار اینچنین باید
لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخربه راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید
به تاری گر زنی ناخن صدا بیتاب میگرددهمآغوش بساط یکدلی یار اینچنین باید
به نخل راستی چون شمع میباید ثمر گشتنکه منصور آنچنان میزیبد و دار اینچنین باید
رگ سنگ صنم کن رشتهٔ تار محبت رابرهمن گر توان گردید زنار اینچنین باید
همه گر عجزنالیهاست بویی دارد از جرأتنفس در سینه خونین عاشق زار اینچنین باید
مژه گاهی کنار و گاه آغوش است چشمش رااگر الفتپرستی پاس بیمار اینچنین باید
به مردن هم نگردد خواجه از حسرتکشی فارغگر از انصاف میپرسی خر و بار اینچنین باید
ز حال زاهد آگه نیستم لیک اینقدر دانمکه در عرض بزرگی ریش و دستار اینچنین باید
برهمنطینتان عالم شاهدپرستی رانفس سررشته کفر است زنار اینچنین باید
تماشا مفت شوق است از فضولاندیشگی بگذرکه رنگ گل چنان یا شوخی خار اینچنین باید
غبار خود به توفان دادم و عرض وفا کردمنیام عشق را تمهید اظهار اینچنین باید
به نور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاریهوس مفروش بیدل محو دیدار اینچنین باید