غزل شمارهٔ ۱۵۸۲
گذشت عمر به لرزیدنم ز بیم و امیدقضا نوشت مگر سرخطم به سایهٔ بید
سحر دماندن پیری چه شامهاکه نداشتسیاهکرد جهانم به دیده موی سفید
ز دور میشنوم گر زبان ما و شماستجلاجلیکه صدا بسته بر دف ناهید
جز اختراع جنون امل طرازان نیستقیامت دو نفس عمر و حسرت جاوید
تلاش خلق به جایی نمیرسد امّاهمان به دوش نفس ناقه میکشد امید
حذر ز نشئهٔ دولت که مستی یک جامهنوز میشکند شیشه برسر جمشید
نماند علم و هنر عشق تا به یاد آمدچراغها همه گل کرد دامن خورشید
غبار قافلهٔ رفتگان پرافشانستکه ای نفس قدمان شام شد به ما برسید
کدورت از دل منعم نمیرود بیدلچه ممکن است که چینی رسد به موی سفید