غزل شمارهٔ ۱۵۷۶
دل چو شد روشن جهان هم مشرب او میشودشش جهت در خانهٔ آیینه یکرو میشود
جوهر اخلاق نقصان میکشد از انفعالبرگ گر هر گه در آب افتاد کمبو میشود
هرچه گفتیم از حیا دادیم بر باد عرقحرف ما بیحاصلان سبز از لب جو میشود
درکمین هر وقاری خفتی خوابیده استسنگ این کهسار-آخر بیترازو میشود
فکرخویشم رهزن است از باغ و بستانم مپرسگر همه بر چرختازم سیر زانو میشود
شکر احسان در زمین بیکسی بیریشه نیستسایهٔ دستیکه افتد بر سرم مو میشود
بزم تجدید است اینجا فرصت تحقیقکومن منی دارم که تا وا میرسم او میشود
قید هستی را دو روزی مغتنم باید شمردای ز فرصت بیخبر صیادت آهو میشود
درخموشی لفظ ومعنی قابل تفریق نیستحرف بیرنگ ازگشاد لب دوپهلو میشود
از تکلف نیز باید بر در اخلاق زداین حنای پنجه ننگ دست و بازو میشود
ناز بیکاری نیاز غیرت مردی مکنهرچه میآری به تکرار عمل خو میشود
از تواضع نگذری گر آرزوی عزتیستبیدل این وضعت به چشم هرکس ابرو میشود