غزل شمارهٔ ۱۵۷۵
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشودقطره چون گردد گهر از بحر بیرون میشود
با همه افسردگی گر راه فکری واکنمجیب ما خمخانهٔ جوش فلاطون میشود
شبنم و گل غیر رسوایی چه دارد زین چمنگریهٔ بیدردی ما خنده مقرون میشود
خانهداری دیگر و صحرانوردی دیگر استتاب دلتنگی ندارد آنکه مجنون میشود
از جنونِ کر و فر، بر چرخ مَفرازید سرکاین صدای کوه آخر گرد هامون میشود
با کفن سازید پاک آلایش ننگ جسدجامه چون شد شوخگین محتاج صابون میشود
سعد اگر خوانی چه حاصل طینت منحوس راهمچنان مسخ است اگر بوزینه، میمون میشود
زین غناها آنچه خواهی از صفای دل طلبچون به صیقل میرسد آیینه قارون میشود
بیتکلف نیست موقوف دو مصرع وضع بیتچون دو در مربوط هم شد خانه موزون میشود
بر سرم گر سایه افتد زان حنایی نقش پاچون بهار از سایهٔ من خاک گلگون میشود
جهدها باید که جامی زین چمن آری به دستآب تا گل هر قدم رنگی دگر خون میشود
تا کیت قلقلنواییهای آهنگ شبابای جنونپیمای غفلت شیشه واژون میشود
بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماندچون عبارت نازک افتد رنگ مضمون میشود