گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۶۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انمیشود۱۴ بیت
باد صحرای جنون هرگه‌ گل‌افشان می‌شودجیبم از خود می‌رود چندانکه دامان می‌شود
پای تا سر عجز ما آیینه‌ نازکدلی‌ستخاک را نقش قدم زخم نمایان می‌شود
پرده ناموس دردم از حجابم چاره نیستگر گریبان ‌چاک سازم ناله عریان می‌شود
غنچهٔ دل به‌ که از فکر شکفتن بگذردکاین گره از بازگشتن چشم حیران می‌شود
نیستی آیینهٔ اقبال عجز ما بس استخاک را اوج هوا تخت سلیمان می‌شود
معنی دل را حجابی نیست جز طول املریشه چون در جلوه آید د!نه پنهان می‌شود
در گشاد عقده دل هیچ‌کس بی‌جهد نیستموج گوهر ناخنش چون سود دندان می‌شود
ماند الفتها به یک سوتا در وحشت زدیمچن دامن عالمی را طاق نسیان می‌شود
زندگانی را نفس سررشته‌ آرام نیستموج‌ در‌یا را رگ خواب پریشان می‌شود
عافیت دور است از نقش بنای محرمیخون بود رنگی‌کزو تصوبر انسان می‌شود
ای فضول و هم عقبا آدم از جنت چه دیدعبرت ‌است‌ آنجا که ‌صاحبخانه ‌مهمان می‌شود
غنچه‌وار از برگ عیش این چمن بی‌بهره ایمدامن ماپرگل از چاک گریبان می‌شود
ناله‌ها در پردهٔ دود جگر پیچیده‌ایمسطر این مکتوب تا خواندن نیستان می‌شود
مست جام‌ مشربم بیدل‌ که از موج می‌اشجاده‌های دشت یکرنگی نمایان می‌شود