گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۶۵

هر کجا شمع تماشای تو روشن می‌شوداز زمین تا آسمان آیینه خرمن می‌شود
ما ضعیفان لغزشی داریم اگررفتار نیستسایه را از پا فتادن پای رفتن می‌شود
موج گوهر با همه شوخی ندارد اضطرابسعی چون بی‌مقصد افتد آرمیدن می‌شود
بسکه غفلت درکمین انقلاب آگهی‌ستتاکسی چشمی‌کند بیدار خفتن می‌شود
گر چنین افسردن دل عقده‌ها آرد به باردانهٔ ما ریشه گل ناکرده خرمن می‌شود
فتنه‌ای دارد جهان ما و من کز آفتشزندگانی عاقبت مشتاق مردن می‌شود
طبع ظالم از ریاضت عیب‌پوش عالم استآهن قاتل چو لاغرگشت سوزن می‌شود
از فروغ جوهر بی‌اعتباریها مپرسشمع ما در خانهٔ خورشید روشن می‌شود
آفت برق فنا را چاره نتوان یافتناین‌گلستان هرچه دارد وقف گلخن می‌شود
صنعت خونریزی تیغش تماشاکردنی‌ستبسمل ما می‌فشاند بال وگلشن می‌شود
فصل مختار است اما عجز پر بی‌دست و پاستمن نخواهم او شدن هرچند او من می‌شود
پیری و اشک ندامت همچو صبح و شبنم استبیدل آخر حاصل از هر شیر، روغن می‌شود