غزل شمارهٔ ۱۵۶۴
طبع خاموشان به نور شرم روشن میشوددرچراغ حسن گوهر آب روغن میشود
پای آزادان به زنجیر علایق بند نیستنام را نقش نگینها چین دامن میشود
گر چنین دارد نگاه بیتمیزان انفعالرفته رفته حسن هم آیینه دشمن میشود
قهر یک رنگان دلیل انقلاب عالم استاز فساد خون خلل در کشور تن میشود
شرم این دریا زبان موج ما کوتاه کردبال پرواز از تری وقف تپیدن میشود
جامهٔ فتحی چوگرد عجز نتوان یافتنپیکر موج از شکست خویش جوشن میشود
با همه آسودگی دلها امل آوارهاندشوخی موج اینگهرها را فلاخن میشود
در بساط جلوه ناموس تپشهای دلمحیرت آیینه بار خاطر من میشود
گوهر ازگرد یتیمی در حصار آبروستفقر در غربت چراغ زیر دامن میشود
گر چنین پیچد به گردون دود دلهای کبابخانهٔ خورشید هم محتاج روزن میشود
جلوهٔ هستی ز بس کمفرصتی افسانه استچشم تا بندند دیدنها شنیدن میشود
بیدل از تحصیل دنیا نیست حاصل جز غروردانه را نشو و نما رگهای گردن میشود