گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۶۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: نمیشود۱۲ بیت
آتش شوق طلب آنجا که روشن می‌شودگر همه مژگان به هم آریم دامن می‌شود
داغ را آیینهٔ تسلیم باید ساختنورنه ما را ناله هم رگهای گردن می شود
مدت موهوم عمرآخرنفس طی می‌کندرشته چون ره‌ کوته از رفتار سوزن می‌شود
در سواد فقر دارد جوهر تحقیق نورچون جهان تاریک گردد شمع روشن می‌شود
شیشه و سنگ آتش و آبند دور از کوهسارعالمی با هم جدا از اصل دشمن می‌شود
از لب خندان به چشم جام می می‌گردد آبعشرت سرشار هم سامان شیون می‌شود
پر میفشان بر دل ما دامن زلف رسازین اداها سبحه زنار برهمن می‌شود
ختم‌کار جستجو بر خاک عجز افتادنستاشک چون ماند از دویدنها چکیدن می‌شود
گر تو هم از خود برون آیی جهان دیگریدانه خود را می‌دهد بر باد و خرمن می‌شود
بیقراران جنون را منع وحشت مشکل استناله را زنجیر هم سامان رفتن می‌شود
نقش من‌گرد فنا، گل کردن من نیستیچرخ هم خاک است اگر آیینهٔ من می‌شود
بیدل‌ امشب بسمل تیغ تمنای کی‌امبال من برگ گل از فیض تپیدن می‌شود