غزل شمارهٔ ۱۵۶۷
تا دم تیغت به عرض جلوه عریان میشودخون زخم من چو رنگ ازگل نمایان میشود
گر چمن زین رنگ میبالد به یاد مقدمتشاخگل محملکش پرواز مرغان میشود
تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهریدر دهان زخم عاشق بخیه دندان میشود
ترکخودداریستمشکل ورنه مشتخاکماطرف دامانی گر افشاند بیابان میشود
هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازهکرددر زمین نرم نقش پا نمایان میشود
کینه مییابد رواج از سردمهریهای دهرآبروی آتش افزون در زمستان میشود
کلفت اسباب رنج، طبع حرصاندود نیستخار و خس در دیده ی گرداب مژگان میشود
صافی دل را زیارتگاه عبرت کردهاندهرکه میرد خانهٔ آیینه ویران میشود
حاکم معزول را از بیوقاری چاره نیستزلف در دور هجوم خط مگس ران میشود
اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیمهرچه دل گم میکند بر دیده تاوان میشود
شعلهٔ ما هرقدر خاکستر انشا میکندجامهٔ عریانی ما را گریبان میشود
دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیستگردی از خود میفشاند هر که دامان میشود
کاهشم چون شمع مفت دستگاه حیرت استنیست بیسود تماشا آنچه نقصان میشود
تا توانی بیدل از مشق فنا غافل مباشمشکل هر آرزو زبن شیوه آسان میشود