غزل شمارهٔ ۱۵۴
قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده رادر دل مینا برون گردیست رنگ باده را
خوابناکان را نمیباشد تمیز روز و شبظلمت و نور است یکسان تنبهغفلتداده را
ناتوانی مشقِ دَردی کن که در دیوان عشقنیست خطی جز دریدن نامههای ساده را
همچو گوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع کنچند چون کف بر سرِ آب افکنی سجاده را
نیست سرو از بیبری ممنون احسان بهاربارِ منّت خم نسازد گردن آزاده را
آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتینشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را
اشکِ یأسآلوده بود از دیده بیرون ریختمخاک بر سر کردم این طفل ندامتزاده را
هرکجا عبرت سواد خاک روشن میکندخجلتِ کوریست چشم از نقشِ پا نگشاده را
بینفس گشتن طلسم راحت دل بوده استموج منزل میزنم تا محو کردم جاده را
بیدل از تسلیم، ما هم صید دلها کردهایمنسبتی با زلف میباشد سرِ افتاده را