غزل شمارهٔ ۱۵۳
نیست باک از برقِ آفت، دل به آفت بسته رازخمِ خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را
برنمیآید درشتی با ملایمطینتانمیشکافد نرمی مغز، استخوانِ پسته را
خاک نتواند نهفتن جوهرِ اسرارِ تخمطبعِ دون کِی پاس دارد نکتهٔ سربسته را؟
یأس، کرد آخر سوادِ موجِ دریا، روشنمخواندم از مجموعهٔ آفاق، نقش شسته را
نشئه را از شوخی خمیازهٔ ساغر چه باکنیست از زنجیر پروا، نالهٔ وارسته را
خصمِ عاجز را مدارا کن اگر روشندلیمیکشد شمع از مژه خارِ به پا بشکسته را
نسخهٔ حسن آنقدر روشنسواد افتاده استکز تغافل میتوان خواندن خطِ نارسته را
محو شد هستی و تشویشِ من و ما کم نشدشبهه بسیار است مضمونِ ز خاطر جسته را
تا ز غفلت وارهی در فکرِ جمعیت مباشتهمت خواب است مژگان بهم پیوسته را
دام راه دل نشد، بیدل، خم و پیچ نَفَسپاس گوهر نیست ممکن رشتهٔ بگسسته را