گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۵

کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده راناتوانی سخت افشرده‌ست نبض جاده را
وصل نتواند خمار حسرت دلها شکستکم نسازد می‌کشی خمیازه جام باده را
از زبان خامشی تقریر من غافل مباشجوهرتیغ است این موج به جا استاده را
نیست ممکن رنگ را با بوی‌گل آمیختنکم رسد گردکدورت دامن آزاده را
بی‌تکلف شعله جولان تمنای توایمنقش پای ما به رنگ شمع سوزد جاده را
شوخی چشمت هم‌از مژگان توان دیدآشکارگردن مینا بود رگهای تاک این باده را
سینه صافی می‌کند آیینه را دام مثالاز قبول نقش نبود چاره لوح ساده را
موج درگوهر زآشوب تپشها ایمن استنیست تشویش دگر در بند دل افتاده را
زندگی نذر فناکن از تلاش سوده باشحفظ تاکی مشت خاری سوختن آماده را
ساز ‌خسّت نیست بیدل بی‌درشتیهای طبعکمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را