گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۳۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رشود۱۲ بیت
در بیابانی‌ که سعی بیخودی رهبر شودراه صد مطلب به یک لغزیدن پا، سر شود
جزوها در عقده ی خودداری‌کل غافلندنقطه از ضبط عنان ‌گر بگذرد دفتر شود
خشکی از طبع جهان آلودگی هم محوکردلاف چشم تر توان زد دامنی گر تر شود
گر همه گوهر بود نومیدیست افسردگیاز گرانباری مبادا کشتی‌ام لنگر شود
فال آسودن ندارد خودگدازیهای منجمله پرواز است آن آتش که خاکستر شود
عقدهٔ ‌کارت دلیل اعتبار دیگر استشاخ‌ گل چون غنچه آرد رشتهٔ‌ گوهر شود
بر شکست هر زیان تعمیر سودی بسته‌اندفربهی وقف غناگر آرزو لاغر شود
چاره نتواند نهفتن راز ما خونین‌دلانزخم‌ گل از بخیهٔ شبنم نمایان‌تر شود
خاک حسرت برده ای دارم‌که مانند جرسناله پیماید به‌جای باده، گر ساغر شود
صاحب آیینه نتوان گشت بی‌قطع نفس‌بگذرد از زندگی تا .خضر، اسکندر شود
وضع همواری ز ابنای زمان مطلوب ماستآدمیت‌گر نباشد هر که خواهد خر شود
بیدل آسان نیست کسب اعتبارات جهانسخت افسردن به‌خود بنددکه خاکی زر شود