غزل شمارهٔ ۱۵۳۱
حسن بیشرم ازهجوم بوالهوس محشر شودایمن ازگلچین نباشد باغ چون بیدر شود
سادهلوحیهای دل عمریست سرمشق غناستآرزویارب مباد این صفحه را مسطر شود
خاک ارباب نظر سامان نور آگهی استسرمه بایدکرد اگر آیینه خاکستر شود
شوخی حرف از زبان شرمسار ما مخواهطایر از پرواز میماند چو بالش تر شود
صفحهٔ دل را به داغی میتوان آیینه کردلفظ ازیک نقطه صاحب معنی دیگرشود
آسمان مشکل به آسانی دهد پرداز دلبحر توفانها کند تا قطرهای گوهر شود
ناتوانی سر متاب از جاده تسلیم عشقخاک چون درسایه ی خورشید خوابد زر شود
سایهوار از بیکسیها حیلهجوی غیرتمبر سرم گر خاک هم دستی کشد افسر شود
حسرت مخموری آن چشم میگون بردهامسرنوشت خاک من یارب خط ساغرشود
ای جنون تعمیر ازتشویش آسودن برآجان سختت چند خشت اینکهن منظر شود
آرمیدنکو؟گرفتم ساعتی چونگردباددر سر خاکت هوایی پیچد و افسر شود
بیدل از سرگشتگانی منزلت آوارگیستاضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود