غزل شمارهٔ ۱۵۳۳
دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شودنسخه بردارند چندان کاین ورق دفتر شود
ناز دارد رشتهٔ آشفتگیهای نیاززلف معشوق است کار من اگر ابتر شود
محوگردیدن سراپای مرا آیینهکردچون نگه درحیرت افتد عالم دیگر شود
تا دهد هر ذره من عرض حسرتنامهایاین کف خاکی که دارم کاش مشتی پر شود
ای فلک از مشت خاک من برانگیزان غبارشاید این ننگ هیولا قابل پیکر شود
با نسب محتاج نبود صاحب کسب و کمالبینیاز از بحر گردد قطره چون گوهر شود
سبحهداران پر جنونپیمای بیکیفیتندجاده این کاروان یارب خط ساغر شود
همچو عکس زنگی از آیینه میگردد عیانبر رخ ویرانهام مهتاب اگر چادر شود
نیست غیر از وعظ خاموشی ز فریادم بلندهمچو نی گر بند بندم پایهٔ منبر شود
بیخموشی نیست ممکن پاس تمکین داشتنموج درگوهرخزد هرجا نفس لنگرشود
بیدل آدم باش فکر راکب و مرکوب چیستاز هوس تا کی کسی پالان گاو و خر شود