غزل شمارهٔ ۱۵۲۷
شوق موسی نگهم رام تسلی نشودتا دو عالم چمناندود تجلی نشود
همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراختتا به طبع آتش و آب تو مساوی نشود
عیش هستی اگر آمادهٔ رسوایی نیستقلقل شیشهات آن به که منادی نشود
رم نما جلوه نگاهی به کمندم داردصید من رام فسونهای تسلی بشود
نفی خود کردهام آن جوهر اثبات کجاستتا کی این لفظ رود از خود و معنی نشود
ضعف سرمایهام از لاف غرور آزادممن و آهی که رگگردن دعوی نشود
چون شرر دیده وران میگذرند از سر خویشاین عصا راهبر مقصد اعمی نشود
عشق اگر عام کند رسم خودآرایی رامحملی نیست درین دشتکه لیلی نشود
خامشی پرده برانداز هزار اسرار استنفس سوخته یارب دم عیسی نشود
سربلند تب خورشید محبت بیدلزیردست هوس سایهٔ طوبی نشود