غزل شمارهٔ ۱۵۲۸
چو دولت درش بر خسان واشودپر آرد برون مور و عنقا شود
بپرهیز از اقبال دون فطرتانتنکروست سنگی که مینا شود
سبکمغز شایان اسرار نیستخس از دوری شعله رسوا شود
چو گردد اقبال علم و عملورق چیست، خط هم چلیپا شود
بر ارباب همت دنائت مبندفلک خاک گردد که سرپا شود
معمای آفاق نتوان شکافتمگر اسم عنقا مسما شود
ز اسباب نتوان به دل زد گرهبروبید تا خانه صحرا شود
نگین میتراشد معمای سنگکه شاید به نام کسی واشود
به صد خامشی بازدارد سخناگریک دمش در دلی جا شود
بناگوش دلدارم آمد به یادکنم ناله تا صبح گویا شود
زکیفیت نسبت آن دهنعدم تا بگویم من وما شود
در ین دشت و در گردی از غیر نیستترا گر نجویم که پیدا شود
به هرجا تو باشی زبانها یکیستنه امروز دی شد نه فردا شود
جهان چشم نگشاید از خواب نازاگر بیدل افسانه انشا شود