غزل شمارهٔ ۱۵۲۵
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی میرودای ز خود غافل! زمان خوش نگاهی میرود
میشود سرسبزی این باغ پامال خزانخوشدلیهایت به گرد رنگ کاهی میرود
با قد خمگشته فکر صید عشرت ابلهیستهمچو موج از چنگ این قلاب ماهی میرود
چاره دشوار است در تسخیر وحشتپیشگاننکهت گل هر طرف گردید راهی میرود
جان به پیش چشم بیباکت ندارد قیمتیرایگان این گوهر از دست سپاهی میرود
سرخوش پیمانهٔ ناز محیط جلوهایمموج ما از خود به دوش کجکلاهی میرود
نیست صابون کدورتهای دل غیر از گدازچون شود خاکستر از آتش، سیاهی میرود
صیقل زنگار کلفتها همین آه است و بسظلمت شب با نسیم صبحگاهی میرود
کیست گردد مانع رنگ، از طواف برگ گل؟خون من تا دامنت، خواهی نخواهی، میرود
از خط او، دم مزن بیدل که این حرف غریببر زبان خامه صنع الاهی میرود