گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۲۴

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ینمیرود۱۱ بیت
دل ز پی‌اش عمرهاست سجده‌ کمین می‌رودسایه به ره خفته است لیک چنین می‌رود
قافله بانگ جرس دارد و گرد فسوسپیش تو آن رفته است بعد تو این می رود
با تک و تاز نفس عزم عنان تاب نیستامدن اینجا کجاست عمر همین می‌رود
نقب به ‌کهسار برد نالهٔ شهرت‌ کمیننام شهان زین هوس زیر نگین می‌رود
خواجه جه دارد ز جاه جز دو سه دم‌ کر و فرپشه چو بالش نماند ناز طنین می‌رود
شیخ ‌گر این سودن است دست تو بر حال ماآبلهٔ سبحه‌ات ازکف دین می‌رود
تازه بکن چون سحر زخم دل ای بیخبرگرد خرام نفس پر نمکین می‌رود
خاک عدم مرجع خجلت بی ‌مایگی‌ستکوشش آب تنک زیر زمین می‌رود
گر همه سر بر هواست نقش قدم مدعاستقاصد ما همچو شمع آینه‌بین می‌رود
فرصت این دشت و در نیست اقامت اثرحال مقیمان مپرس خانه چو زین می‌رود
بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنتدامت آخر چو صبح درپی چین می‌رود