گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۲۳

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: لمیرود۸ بیت
شبنم صبح از چمن آبله دل می‌رودعیش عرق می‌کند خنده خجل می‌رود
مخمصهٔ زندگی فرصت ماکرد تنگعیش والم هیچ نیست عمر مخل می‌رود
زبن همه نشو و نما منفعل است اصل مادرخور شاخ بلند ربشه به‌گل می‌رود
تک به هوا می زند خلق زحرص بگیرگرجه به دوش نفس‌*‌رد بهل می‌رود
هرچه دمد زین بهار نشئهٔ آفت شماردر رگ گل آب نیست خون بحل می‌رود
رنج و الم هم نداد داد ثباتی‌که نیستزین مرض‌آباد یأس دق شد و سل می‌رود
فرصت‌کار نفس مغتنم غفلت استآمده در یاد نیست رفته ز دل می‌رود
بیدل ازین رنگ وبو غنچهٔ دل جمع نیستقافلهٔ اتفاق ربط گسل می‌رود