غزل شمارهٔ ۱۵۱۸
چون آب روان پر مگذر بیخبر از خودکز هرچه گذشتی، نگذشتی مگر از خود
در بارگه عشق نه ردی نه قبولیستای تحفهکش هیچ تو خود را ببر از خود
گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجاکم نیست دهی عرض اثر این قدر از خود
در پلهٔ موهومی ما کوه گران استسنگیکه ندارد به ترازو شرر از خود
چشمی بگشا منشاء پرواز همین استچون بیضه شکستی دمدت بال و پر از خود
هیهات به صد دشت و در از وهم دویدیماما نرسیدیم به گرد اثر از خود
گرتا به ابد در غم اسباب بمیردعالم همه راضیست به این دردسر از خود
افتاد بهگردن، غم پیری، چه توانکردزبن حلقه هم افسوس نرفتم بدر ازخود
سیر سر زانو هم از افسون جنون بودافکند خیالم به جهان دگر از خود
سهل است گذشتن ز هوسهای دو عالمگر مرد رهی یک دو قدم درگذر از خود
یاران عدم تاز، غبار تپشی چندپیش ازتو فشاندند درین دشت و دراز خود
واکش به تسلیکدهٔ کنج تغافلبشنو من و مای همه چونگوشکر از خود
ای موجگر احسان طلب در نظر تستدر وصلگهر هم نگشاییکمر از خود
آیینه شدن چیست درین محفل عبرتهنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود
در خلق گر انصاف شود آینهدارتبیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود