غزل شمارهٔ ۱۵۱۷
به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بودخیال هستی موهوم سکتهخوانی بود
چه رنگها که ندادم به بادپیماییبهار شمع در این انجمن خزانی بود
نیافت عشق جفاپیشه قابل ستمیهمیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
هنوزآن پری ازسنگ فرق شیشه نداشتکه دل شررکده ی چشمک نهانی بود
بهکام دل نگشودیم بال پروازیچو رنگ، هستی ما گرد پرفشانی بود
پس از غبار شدن گشت اینقدر معلومکه بار ما همه بر دوش ناتوانی بود
به خاک راه تو یکسان شدیم و منفعلیمکه سجده نیز درین راه سرگردانی بود
طراوت گل اظهار شبنمی میخواستز خجلت آب نگشتن چه زندگانی بود
علم به هرزهدرایی شدیم ازین غافلکه صد کتاب سخن محو بیزبانی بود
تلاش موج درتن بحر هیچ پیش نرفتگهر دمیدن ما پاس بیکرانی بود
جهان گذرگه آیینه است و ما نفسیمتو هم چو ما نفسی باش اگر توانی بود
فریب معرفتی خورده بود بیدل ماچو وارسید یقینها همه گمانی بود