گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۱۶

به‌کوی‌دوست‌که تکلیف بی‌نشانی بودغبار گشتنم اظهار سخت ‌جانی بود
ز ناتوانی شبهای انتظار مپرسنفس‌ کشیدن من بی ‌تو شخ‌کمانی بود
گذشتم از سر هستی به همت پیریقد خمیده پل آب زندگانی بود
به هیچ جا نرسیدم ز پرفشانی جهدچو شمع شوخی پروازم آشیانی بود
خوش آن‌نشاط‌که از جذبهٔ دم تیغتچو اشک خون مرا بی‌قدم روانی بود
من از فسرده‌دلی نقش پا شدم ورنهبه طالع ‌کف خاک من آسمانی بود
گلی نچیده‌ام از وصل‌، غیر حیرانیمراکه چون مژه آغوش ناتوانی بود
فغان که چارهء بیتابی‌ام نیافت کسیبه رنگ نالهٔ نی دردم استخوانی بود
چه نقشهاکه نبست آرزو به فکر وصالخیال بستن من بی ‌تو کلک مانی بود
ز بسکه داشت سرم شورتیغ او بیدلچو صبح خندهٔ زخمم نمک‌فشانی بود