غزل شمارهٔ ۱۵۰۶
چون شرر اقبال هستی بسکه فرصتکاه بودهر کجا گل کرد روز ما همان بیگاه بود
بر خیال پوچ خلقی تردماغ ناز سوختشعله هم مغرور گل از پرده های کاه بود
فهم ناقص رمز قرآن محبت درنیافتورنه یک سر نالهٔ دل مد بسمالله بود
فقر با ان جز بینقش غنا صورت نبستتاگداگفتیم نامش در نگین شاه بود
در غرور آباد نقش هستی امکان چه یافتهر کجا عرض کتان دادند نور ماه بود
هیچ کافر مبتلای ناقبولیها مبادیاد ایامیکه ما را در دل کس راه بود
دل به جیب محرمی آخر نفس را ره ندادپیچ و تاب ریسمان از خشکی این چاه بود
گرد دامانی نیفشاندیم و فرصتها گذشتدست فقر از آستین هم یک دو چین کوتاه بود
جیب خجلت میدرد ناقدردانیهای دردچون سحر ما خنده دانستیم و در دل آه بود
تا کجا هنگامهٔ طبع فضول آراستنعمر مستعجل ز ننگ وضع ما آگاه بود
میتند بیدل جهانی بر تک و تاز املنه فلک یک گردش ما سورهٔ جولاه بود