غزل شمارهٔ ۱۵۰۷
روزی که عشق رنگ جهان نقش بسته بودتقدیر، نوک خامهٔ صنعت شکسته بود
عیش و غمی که نوبر باغ تجدد استچندین هزار مرتبه ازیاد جسته بود
خاک تلاش کرد به سر، خلق بیتمیزورنه غبار وادی مطلب نشسته بود
این اجتماع وهم بهار دگر نداشترنگ پریدهٔ گل تحقیق دسته بود
ربط کلام خلق نشد کوک اتفاقتاری که داشت ساز تعین گسسته بود
عمریست پاس وضع قناعت وبال ماستوارستگی هم از غم دنیا نرسته بود
کس جان به در نبرد زآفات ما و منسرها فکنده دم تیغ دو دسته بود
دیدیم عرض قافلهٔ اعتبارهاجمعیتی که داشت همین بار بسته بود
بیدل نه رنگ بود و نه بویی در چمنرسواییی به چهره عبرت نشسته بود