غزل شمارهٔ ۱۴۹۲
در ادبگاهی که لب نامحرم تحریک بودعافیت چون معنی عالی به دل نزدیک بود
مقصد خلق ازتب وتاب هوس موهوم ماندپی غلط کردند از بس جادهها باریک بود
نفخ منعم ته شد از نم خوردن کوس و دهلباد و آب انفعالی در دماغ خیک بود
ناکجا غثیان نخندد بر دماغ اهل جاهجام و صهبای تعین نیکدان و نیک بود
ساز نافهمیدگیکوک است،کو علم و چه فضلهرکجا دیدیم بحث ترک با تاجیک بود
دل چه سازد جسم خاکی محرم رازش نخواستآینه رو از که تابد خانه پُر تاریک بود
عشق ورزیدیم بیدل با خیالات هوساین نفسها یکقلم از عالم تشکیک بود