غزل شمارهٔ ۱۴۹۳
امشب غبار نالهٔ دل سرمه رنگ بودیا رب شکستشیشهٔ من از چه سنگ بود
از کشتنم نشد شفقی طرف دامنیخونم درپن ستمکده نومید رنگ بود
تا صاف گشت آینه خود را ندیدم امچون سایه نقش هستی من جمله زنگ بود
عالم به خون تپیدهٔ نومیدی من استجستن ز صیدگاه مرادم خدنگ بود
حسن از غبار شوخنگاهان رمیده استاینجا هجوم آینه پشت پلنگ بود
همت نمیرود به سر ترک اختیارازخویش رفتنم به رهت عذر لنگ بود
عنقای دیگرم که ز بنیاد هستیامتا نام، شوخی اثری داشت، ننگ بود
در دل برون دل دو جهان جلوه رنگ ریختاین جامه بر قد تو چه مقدارتنگ بود
از بس که بیدماغ تماشای فرصتیمما را به خود نیامده رفتن درنگ بود
بیدل،که داشت جلوه که از برق خجلتشدر مجلس بهار چراغان رنگ بود