غزل شمارهٔ ۱۴۹۱
آدمیکاثار تنزیهش رجوع خاک بوددست اگر بر خویش میزد زین وضوها پاک بود
خاک ماکز وهم رفعت ننگ پستی میکشدگر تنزلکردی از اوج غرور افلاک بود
هیچکس بر فهم راز از نارسایی پی نبردفطرت اینجا عذرخواه خلق بیادراک بود
سیر این گلشن کسی را محرم عبرت نکردگل اگر برسر زدیم از بیتمیزی خاک بود
هرچه بادابادگویان تاخت هستی بر عدمراه آفت داشت اما کاروان بیباک بود
با همهتعجیل فرصت هیچکوتاهی نداشتلیک صید مدعا یکسر نفس فتراک بود
پیش ازآنکاید خم اسرار مخموران به جوشطاق مینا خانهٔ تحقیق برگ تاک بود
در سواد فقر جز تنزیه نتوان یافتنسایه رختی داشتکز آلودگیها پاک بود
تا کجا مجنون در ناموس مستوری زندتار و پود جامهٔ عریان تنی یک چاک بود
در خجالتگاه جسمم جز خطا نامد به پیشره به لغزش قطع شد ازبس زمین نمناک بود
هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیمحرفگوهر خجلت دندن بیمسواک بود